تمام دیروز را از فرط ضعف
چون جسدی روی تخت ماندم
و چشم هایم را بر هم گذاشتم
اما ،
جان نکند دلم.
چندین شب است که حسرت یک خواب راحت را
نیز بر دلم گذاشته رویایت.
تمام روز را که خیال چشم هایت رهایم نمی کند
لا اَقَل بُگذار شب دمی قرار گیرد دلم ...
.
.
.
هرچند که می دانم ، من به نفس کشیدن در یادت معتادم.
پ.ن 1 : به چه مشغول کنم دیده و دل را ....... که مدام دل تو را می طلبد ، دیده تو را می جوید
پ.ن 2 : به گمانم بیماری دل به روح نیز سرایت کرده است، عجیب بی قراری می کند این روزها