من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟
تنها ،
سرش را گرم عشقی کرده بودم ،
که ترانه بخواند برای بی پناهی دست هایش
و رویا ببافد از روزهای ِ در راه ِ بودن او .
من که دلم سنگی به راهتان نبود ، بود ؟
گوشه ای نشانده بودمش و بذر مهر می پاشید
در گذر دست های نا مهربانتان .
من که دلم زهری به جامتان نریخت ، ریخت ؟
خسته و ویران و بی پناه
قامتش را سپر طعنه های تلختان کرده بود
و می شکست
.
.
.
حالا هم
دست های دلم مدت هاست که بالا نرفته تسلیمند
قبول
ساده بگذرید از آنهمه مهربانی بی دریغ دلم
از آنهمه گریه های تلخ ِ پُر هراس نداشتنتان ،
اما
دست های دلتان را بردارید از سر دلم ،
تیشه به ریشه های عشق من نزنید،
تا آسمان قد کشیده باور من ...
من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟!
پ.ن 1 : چه ساده گذشتند از آنهمه مهر و دوستی ، از آنهمه روزهای با هم بودن ِ بی ریا ، حالا من مانده ام و یک مشت خاطره که روی دستم جا مانده است ... ببین چگونه دست هایشان دراز شده است برای گرفتن تو از دلم ...نترس عزیزکم ، عشق تو در دل من ریشه دوانده است ...
پ.ن 2 : چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی ؟میگی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود ، میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود ....
دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش ، دل من میدونم داری ویروونه میشی اما باز بی خیالش... بی خیالش ...
پ.ن 3 : نشد بیایم بازی کنم و از پاییز بنویسم ... مهر نامهربان می گذرد برای دلم ....