تبليغاتX
خط خطی های گاه و بی گاه من - 55

 

من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟

تنها ،

سرش را گرم عشقی کرده بودم ،

که ترانه بخواند برای بی پناهی دست هایش

و رویا ببافد از روزهای ِ در راه ِ بودن او .

 

من که دلم سنگی به راهتان نبود ،  بود ؟

گوشه ای نشانده بودمش و بذر مهر می پاشید

در گذر دست های نا مهربانتان .

 

من که دلم زهری به جامتان نریخت ، ریخت ؟

خسته و  ویران و بی پناه

قامتش را سپر طعنه های تلختان کرده بود

و می شکست

 

.

.

.

 

حالا هم

دست های دلم مدت هاست که بالا نرفته تسلیمند

قبول

ساده بگذرید از آنهمه مهربانی بی دریغ دلم

از آنهمه گریه های تلخ ِ پُر هراس نداشتنتان ،

اما

دست های دلتان را بردارید از سر دلم ،

تیشه به ریشه های عشق من نزنید،

 تا آسمان قد کشیده باور من  ...

 

 

 

من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟!

 

 

 

 

پ.ن 1 : چه ساده گذشتند از آنهمه مهر و دوستی ، از آنهمه روزهای با هم بودن ِ بی ریا ، حالا من مانده ام و یک مشت خاطره که روی دستم جا مانده است ... ببین چگونه دست هایشان دراز شده است برای گرفتن تو از دلم ...نترس عزیزکم ، عشق تو در دل من ریشه دوانده است ...

 

پ.ن 2 : چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی ؟میگی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود ، میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود ....

دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش ، دل من میدونم داری ویروونه میشی اما باز بی خیالش... بی خیالش ...

 

پ.ن 3 : نشد بیایم بازی کنم و از پاییز بنویسم ... مهر نامهربان می گذرد برای دلم ....

 

 

+ خط خطی شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط لیلا |