حالا دیگر خوب فهمیده ام ،
اعتماد زاییده ی افکار ِ دل ِ آدمی ست .
و من چه کودکانه ریسمان اعتماد بافته بودم برای دلم ...
می دانی ؛
حالا که ریش ریش شدن تار و پودش را پینه می زنم
بغض می کنم
برای تمام دیوانگی ها و دلخوشی ها و کودکانه های دلم ...
و می ترسم ...
می ترسم دستهای دلشان، تو را از دلم جدا کنند ...
اما
تو ،
دیگر نگران من نباش و بخواب .
من ،
در پس تمام سادگی های کودکانه ی دلم ،
قامت زنی را می بینم که قد کشیده است .
حالا ؛
تو هم که بخواهی سرش را با مداد رنگی هایش گرم کنی
دلش جبر می خواند و فیلسوف می شود ....
" شب به خیر "
پ.ن ۱ : غصه نخور عزیز دلم ...درست که گمان می کردم هرکه نزدیک به توست به دل من نیز ...اما حالا بگذار با خواندن یواشکی نامه های پنهانی ما ، دل ِ بی عشقشان نمک روی زخم من بپاشد ... ملالی نیست ... من فراموش می کنم رد قدم های یواشکی آنها را روی خطوط دلم، با آنکه من اعتماد کرده بودم به چشم هایشان ...اعتماد ...
پ.ن ۲ : دل من انگار به شهریور های پر حادثه هم باید عادت کند ...
پ.ن ۳ : این روزها آنقدر شکسته ام که دست به عصا راه می رود دلم .....تک و تنهایی و با پای پیاده ، متاسفم برات ای دل ِ ساده ...