تبليغاتX
خط خطی های گاه و بی گاه من - 52

این روزها که گذشت ،

در کوچه های شهر

فریادها زدم

اما ،

گوشی برای درک ِ غم ِ حنجره نبود ...

 

 

 

دیشب ،

در آسمان شهر

ماهی تمام رخ به نظاره نشسته بود

اما ،

درون سینه ی ِ تب دار  ِخسته ام

دل ،

دیده پنهان کرده در پس پرده های اشک

خمیازه می کشید ...

 

 

 

آقا ... آهای با شمام  ...

باتوم هایتان ،

من را قوی تر ازهمیشه ی خود کرده است !

ببین

دردی نمی کشم ...

 

 

زحمت نکش !

من

اشک های ممتد خود را بدون گاز [ اشک آور ]

جاری نموده ام ...

 

 

آتش نکش به این دل ِ تب دار ِ خسته ام ...

 

 

 

پ.ن 1 : وطن: پرنده ی پر در خون! وطن: شکفته گل در خون! وطن: فلات شهید و شمع! وطن: پا تا به سر خون! وطن: ترانه ی زندانی ! وطن: قصیده ی ویرانی!

پ.ن 2: یا صاحب الزمان... با یک دست برای تو خیرات می دهند ... با دست دیگری ، بر جسم های ما تازیانه می زنند ... ساکت نباش  ، رسوایشان بکن ... ما خسته ایم از این همه رنگ و ریای شهر ...

پ.ن 3 : من را ببخش... این روزها از تو نوشتن برای من ، دشوار گشته است .. وقتی که خواهرم ... وقتی برادرم ... آه ...

 اما هنوز هم ، در دل برای من ، تو جاودانه ای ...

 

 

 

 

+ خط خطی شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط لیلا |