این روزها که گذشت ،
در کوچه های شهر
فریادها زدم
اما ،
گوشی برای درک ِ غم ِ حنجره نبود ...
دیشب ،
در آسمان شهر
ماهی تمام رخ به نظاره نشسته بود
اما ،
درون سینه ی ِ تب دار ِخسته ام
دل ،
دیده پنهان کرده در پس پرده های اشک
خمیازه می کشید ...
آقا ... آهای با شمام ...
باتوم هایتان ،
من را قوی تر ازهمیشه ی خود کرده است !
ببین
دردی نمی کشم ...
زحمت نکش !
من
اشک های ممتد خود را بدون گاز [ اشک آور ]
جاری نموده ام ...
آتش نکش به این دل ِ تب دار ِ خسته ام ...
پ.ن 1 : وطن: پرنده ی پر در خون! وطن: شکفته گل در خون! وطن: فلات شهید و شمع! وطن: پا تا به سر خون! وطن: ترانه ی زندانی ! وطن: قصیده ی ویرانی!
پ.ن 2: یا صاحب الزمان... با یک دست برای تو خیرات می دهند ... با دست دیگری ، بر جسم های ما تازیانه می زنند ... ساکت نباش ، رسوایشان بکن ... ما خسته ایم از این همه رنگ و ریای شهر ...
پ.ن 3 : من را ببخش... این روزها از تو نوشتن برای من ، دشوار گشته است .. وقتی که خواهرم ... وقتی برادرم ... آه ...
اما هنوز هم ، در دل برای من ، تو جاودانه ای ...