تبليغاتX
خط خطی های گاه و بی گاه من - 38

 

می خواستم

فارغ از هر آنچه که درد می نامید

تمام عمر

سر بر شانه های او بگذارم و به خواب روم

نشد

 

می خواستم

مبادای ِ زخم ماندن ِ تمام آن همه خراش را

که ندانسته بر دل می کشید

مدام مرهم گذارم که نماند

نشد

 

می خواستم

در گذر آن روزهای بی اوی ِ بی شکیب

نبودنش را به امید ِ بودن ِ دوباره اش

خم به ابرو نیاورد صبوری ِ این دل ِ بیقرار

نشد

 

می خواستم

در پس ِ تمام آن روزهایی

که تنها گذاشت این دل ِ ناماندگار ِ بی درمان را

تمام سهم ِ دل من ماندن باشد

و چشم هایم را نبندم

به روی ِ آن همه تنهایی اش بی من

نشد

 

 

می خواستم

.

.

.

نشد

 

 

 

تقصیر او نبود

چشم های تو بود

که کار دست ِ این دل ِ لامُرُوَت ِ من داد

 

 

 

 

 

پ.ن ۱ : خانه ام آتش گرفته است ، آتشی جانسوز

           من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش ، وز لهیب آن روم از هوش

          زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود  ، تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود

پ.ن ۲ :می خواستم ایمان بیاورم که عشق ِ تو ، دلیل محکمی برای آن همه لرزش بود ...... نشد

پ.ن ۳ : ببین چقدر حقیر شده اوج ِ بلند ِ بودنم

پ.ن ۴ : چشم هایت را که ببندی ، آواره می شود این دل ِ در به در

 

 

+ خط خطی شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط لیلا |