چه کسی می داند
که عزای بودن و نداشتن را
سیاه باید پوشید یا سپید ؟
چه کسی می داند
که او بودن مرا نمی خواهد
یا نمی گذارند که بخواهد ؟
چه کسی می داند
من چرا
حالم از هرچه دوست داشتن است به هم می خورد ؟
چه کسی می داند
من با این درد که نمی کُشد
اما دیوانه ام می کند چه کار کنم ؟
چه کسی می داند ....؟!!!
.
.
.
من که هیچ نمی دانم
هیچ
هیچ
هیچ
.
.
.
هیچ
پ.ن 1 : زمستان که نرفت از دلم هیچ ، به وقت تولدم هم خواب بودم.
پ.ن ۲ : نمیدانم و این ندانستن عمر نفس های مرا کوتاه می کند.
پ.ن ۳ : دلم زخمی دنیا بود ، خیال کردم دوا داری
پ.ن ۴ : به نقد ننشینید رفقا ، حالم آنقدربد است که هذیان می گویم انگاری.