گفتم :
هراس نبودنت حرام کرده است خواب را بر چشم هایم
گفتی:
چشم هایت را فتوا بده
که من اینجا
در گوشهایش لالایی می خوانم بودنم را
و بخواب
چشم هایم را بستم و دیدم
دنیایمان آنقدر کوچک شده است
که دیگر برای گرفتن دست هایت
از غرب تا شرق را نباید بدوم
تو خواب های ندیده ام را تعبیرمیکنی
من روزهای نیامده را رنگ میزنم
و عروسکم اشک هایی را که بر شانه هایش نشانده بودم
به ابرها می بخشد
گفتم : تعبیر خواب های ندیده ام چیست؟
گفتی : به چشم بر هم زدنی همه را خواهی دید
و چون چشم هایم را به هم زدم
ابرها اشک های عروسکم را پس می دادند
اثری از مداد رنگی هایم نبود
فاصله از دست های من تا گرفتن دست های تو
از غرب به شرق امتداد داشت صدای لالایی تو در گوش چشم هایم سکوت شده بود
دنیایمان آنقدر بزرگ بود که پیدایت نمی کردم
و دلم سادگی اش را می گریست.
پ.ن ۱ : دست منو بگیر که داره اینجا ، فرو میره تنم میون مرداب
پ.ن ۲ : من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم.