تبليغاتX
خط خطی های گاه و بی گاه من - 19

 

نمیدانم نفرین چه کسی گریبانم را گرفت

که چنین بی پروا آتش کشیده ام

خشت خشت ِ خانه ام را

 

نمی دانم چشم های چه کسی

تاب نیاورد دور شدنم را

و قوی تر از چشم زخم های نداشته ام بود

 

نمی دانم افسون کدام قصه خوابم کرد

که این دل لامُرُوَت چشم هایش را بست

به روی هرآنچه که پایبندش ساخته بودم

 

نمی دانم ...

 

 

حالا از من آشفتگی خواب های شبانه مانده است

حالا از من انبوه زخم های مرهم نگذاشته مانده است

حالا از من هزاران علامت سوال بی جواب مانده است

حالا از من دلی دیوانه مانده است  که به زنجیر هم کشیده نمی شود

حالا از من نگاهی مات ، جسمی خسته و روحی پریشان مانده است

حالا از من هراس روزهای نیامده مانده است

 

حالا...

 

 

 

باور کنید

دل من آنقدر با حیا بود

که بی پروایی این روزهایش را توان نگریستنم نیست

 

 

خمیدگی کمرم از همیشه کشیدن بارغم دیگران نبوده است

از داغی است که دلم نهاده بر دست های خودش

 

 

 

 

پ.ن 1 : گرد و غباری که دلم گرفته حوصله زیر و زِبَر نداره

            ساقه خشکیده بید صبرم خم شده و نای تبر نداره

پ.ن 2 : گرفته گریه ام اما بلند می خندم ، که بر نیامده از دست هیچکس کاری

پ.ن 3 : متاسفم برات ای دل ساده

 

+ خط خطی شده در دوشنبه ششم اسفند 1386 توسط لیلا |