نوشتن بهانه می خواهد عزیز ِ من
قلم را برداشتن ،
گوشه دنجی نشستن ،
بغض کردن
و یک دل ِ سیر واژه کنار ِ هم ردیف کردن ،
بهانه می خواهد عزیز ِِ من .
انگار هرچه که می دوم
کم نمیشود فاصله من تا خواب های تو ،
فاصله تو تا حرف های من ...
میبینی ،
این من مدام تو می شود و این تو مدام من / نه ... نمی شود ....
و
من
در این شب های پر از کابوس ِ نبودن ِ تو ،
در این روزهای سرد ِ ، پر اندوه ِ ، پر هراس ،
در این لحظه هایی که دستهایم به جایی نمیرسند برای داشتن ِ تو ،
بی بهانه مانده ام ....
من
بی بهانه مانده ام
عزیز ِ من .
بی بهانه
مانده ام ...
پ.ن 1 : نه این که حرفی برای نوشتن نباشد ها ، نه ، حرف هست ، یک عالمه بغض ناشکسته هست ، اما ... بهانه نیست ، دست هایم به خواب می روند مدام ...
پ.ن 2 : گریه نمی کنم نه اینکه خوبم ، نه اینکه دردی نیست ، نه اینکه شادم ... یک اتفاق نصفه نیمه ام که انگار ، یهو میون زندگی افتادم ... یک ماجرای تلخ ناگزیرم ، یک کهکشونم ولی بی ستاره ، یک قهوه که هرچی شکر بریزی ، بازم همون تلخی ناب رو داره ...