آی آسمان
در تمام روزهای بی مهربانی ِ مهر که گذشت
این همه باران را پشت کدامین ابر پنهان کرده بودی ،
وقتی که دست های دلم تشنه مانده بود ....
؟؟؟
این همه باران کجا بودند
وقتی که در نبودِشان ،
دل آنقدر لالایی خواند
که دست های ِ نوشتنم خوابشان برد ...
؟؟؟
حالا
چندین روز است که می خواهی
بی اندکی ابر که دیده شود ،
بر دست هایی باران شوی
که در جیب هایم به خواب رفته اند ...
؟؟؟
آی آسمان
تو گمان میکنی ، دست های ِ من
این همه اشک های ِ تو را تاب خواهند آورد و کلمه ای نخواهند بارید ؟؟؟؟
من هیچ نمی دانم ...
دیر آمدی باران ....
من جایی در حجم نبودنت گم شده ام ...
پ.ن ۱ : وقتی بارون میزنه ، شاخه هامو میشکنه ، دل تنها چرا تو مثل گنجیشکها پریشون نمیشی ، منو می بینی و حیرون نمیشی ، چی بگم ابری و بارون نمیشی ، درد و می فهمی و درمون نمیشی ، دل دیوونه خرابم میکنی ، چرا مثل قدیما خوب نمیشی ؟؟؟؟
پ.ن ۲ : من از اون آسمون آبی میخوام ، من از اون شبهای مهتابی میخوام ، دلم از خاطره های بد جدا ، من از اون وقتهای بی تابی میخوام....
پ.ن ۳ :هنوز وقتی بارون تو کوچه می باره ، دلم غصه داره ، دلم بی قراره ، نه شب عاشقانست ، نه رویا قشنگه ، دلم بی تو خون ِ دلم بی تو تنگه ....
پ.ن ۴ : چندین روز است که مدام می بارد آسمان ... ، همین دم صدای شیونش می آمد ، عاشق که باشی آسمان در توست ...
پ.ن ۵ : ای همه آشنایان ِ این حوالی نبودن هایم را ببخشید ، رفته بودم خستگی هایم را بخوابم ، نشد/ نمی شود هم ... دست های دلم اندکی خسته اند ....