تبليغاتX
خط خطی های گاه و بی گاه من

تنهایی که هجوم می آورد و در نمی بندی ،
حال و روزت می شود حکایت ِ این روزهای دل ِ بی قرار ِ من .
میبینی ،
عاقبت ِ کسی که به زمستان روی خوش نشان بدهد ،
بهتر از این نمی شود ،
می شود ؟؟؟!!!
 

حالا هم ،
که در پس ِ این خستگی های مدام  ،
کنار این همه تنهایی ،
جایی برای دست هایم خالی کرده ام،
که بنشینند و یک دل ِ سیر دوستش دارم را بنویسند ،
پاییز دارد از راه می رسد
و زمستان دل خوش کرده است ،
که خزان جانشین مناسبی است برای لحظه های ِ من ِ بی او ...
و نمی بیند ،
دست هایم را که بالا می روند ،
و قنوت وار تمنا می کنند باران را
برای خشکسالی این روزهای  ِ دلم ...
 
من خوب می دانم ،
یکی از همین روزهای ِ در راه
باران می آید و دل بی هیچ چتری
هوایی رفتن می شود
در امتداد کوچه هایی که آغوش باز کرده اند قدم هایش را ...

 

امروز را آسوده بخواب دلم ،
فردا مسافری از راه می رسد .

 


پ.ن 1 : خستگی های ِ دل که تمام نشد اما دست هایم را که رها کنم به حال خود ، می ترسم واژه ها فراری شوند از دلم ...
پ.ن 2 :
دختری به طعم خاک ، چله تابستانمان که باران بارید ، تو شنیدی و من . پاییز ِ بی باران را هم نه تو تاب می آوری و نه من ، می دانم ... تنها بگو این روزها که نیستی و من مانده ام بی هیچ نشانه ای ، کجای ِ این زمین ِ خاکی بنویسم : دلم تنگ شده است برای لحن کودکانه ات بانو ...کجا بنویسم که ببینی و بخوانی و بیایی ؟!
پ.ن 3 : ببار اي بارون ببار ، با دلم گريه کن خون ببار ، در شبهای تيره چون زلف يار ، بهر ليلي چو مجنون ببار ، ای بارون ...
پ.ن 4 : خدایا ، پاییز را بی باران و ماه مهر را بی مهربانی نخواه برای دلمان ... آمین.


 

+ خط خطی شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط لیلا |