چگونه می توانم چشم هایم را ببندم
و دوستت دارد ِ کسی را برای دلم لالایی بخوانم
که با شب به خیرهای ِ من
به خواب می رود
و در خواب هایش
آرزوهای کسی دیگر را بر آورده میکند ؟؟؟!!!
چشم هایم را می بندم
لال می شوم
و می گذارم ،
دلم ، یک دل ِ سیر دوستش دارم را
لالایی بخواند برای بی قراری ِ چشم هایم
و بغض کند ...
شب به خیر عزیزم ...
پ.ن 1 :
Tell me how to win your heart for I haven't got a clue , But let me start by saying : I love you
پ.ن ۲ : به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم ، من از احساس ِ شک کردن به احساس ِ تو بیزارم
پ.ن ۳ : رفیق ، هنوز زمان آن نرسیده است که چشم هایم بسته شوند و بعد خیال کنم که او آمده و پر از احساس علاقه زل زده است به من ... هنوز ...
پ.ن ۴ : چقدر آدمها با منت مرا دوست داشته اند همیشه ...
پ.ن ۵ : آاااااااااااااااااای دلم
درست که
دست و دلم می لرزد این روزها برای نوشتن
درست که
دست هایم ناتوانند از تکاندن این همه گرد خستگی
که سنگینی می کند حجم بودنشان بر دل
اما
آمدم که بنویسم از 24 ساعت ِ آخری
که زمین زیر قدم های تب دارم
لمس می شود
نه این که
دل تنگ ِ دیدار
و شنیدن آهنگ صدای ِ تمام آنها که دوست میدارم ، نشود
می شود
اما
نه می بینم
و نه می شنوم
تنها
- دمی سر بر شانه های مادر می گذارم
- لحظه ای رها می شوم در حجم آغوش پدر
- برای او تنها می نویسم :
بگذر از دلم به خاطر تمام ِ آنچه دیر خواستی باشد
و دل اما زود رفته بود و .... نشد
- بر شانه های عروسکی که بستر اشک هایم بود ، بوسه می زنم
- جای تمام قنوت های که این روزها نخواندم ، می بارم
می بینی ؟!
حالا تنها تو مانده ای و این دل ِ بی قرار
و تمام ِ این خط خطی های گاه و بی گاه ِ من
می نشینم و
همانجا که می دانم می خوانی
می نویسم :
" شیرین ترین گناه ِ زندگی ام "
برایت هیچ ندارم جز خطوطی که دل بی خبرت گذاشت از بودنشان
ببخش... ببین... بخوان .... نبار
خوب می دانم
چشم هایم که زل بزند چشم هایت را
دلم هوایی ِ ماندن می شود
نادیده می روم
و بعد
جوری غریب
گوشه ای رها می کنم این جسم ِ خسته را
و می شُمارم
۱
۲
۳
.
.
.
و
" تمام ِ ناتمام ِ من ، تمام می شود "
کاش
شمارش این دقایق ِ آخر
از همین حالا شروع می شد
پ.ن ۱ : دختری به طعم خاک ، هلیا ، همیلا ، نسترن، آهوی محتضر... تاب نوشتن نبود اما مگر می شود بگویید بیا و نیایم ؟!!!
پ.ن ۲ : برای نوشتن از این 24 ساعت ِ آخر ، هر که از این خط خطی ها می گذرد دعوت .
پ.ن ۳ : بهارم زمستانی رفت ....بی بهانه ام
پ.ن ۴ : گفتمش : اگر بمیرم چه ؟ گفت : هیچ مراسمی نمی آیم ، شاید یک روزی تنها بیایم با گلی ....شاید !!!
پ.ن ۵ : وقت رفتن نمی خوام ببینمت ، می دونم ببینمت کم میارم
پ.ن ۶ : قد کشیده بودنم روی این زمین خاکی ، نفس کم می آورم ، بالایم نمی بری خدا ؟؟؟؟!!!