این روزها عجیب سرطان می خواهم
( آن هم از نوع خون و حاد )
می خواهم بیاید و ریشه بدواند در بند بندِ وجودم
و خون بالا بیاورم درد هایم را
و بعد
موهایم شاخه شاخه شود
تو بیایی و طاسی ام را بخندی
و من
خنده ات را عاشقانه لبخند بزنم
دست هایم را بالا بیاورم و بگویمت :
میبینی
حالا دیگر می توانم با همین انگشت ها
روزهای داشتنت را بی هراس نداشتنت بشمارم
و زل بزنم چشم هایت را
و رنگ نگاهت را
برای روزهای مبادای ندیدنت ذخیره کنم
و آرام
جوری که تمام آنها که چشم دوخته و گوش تیز کرده اند
دیدن و شنیدمان را
نبینند و نشنوند
درگوشت زمزمه کنم
که من زنده بودن بی تو را تاب نمی آوردم
و
بمیرم.
عجیب سرطان می خواهم ...
پ.ن 1 : میشه از عشق تو مُرد و دیگه از دست همه راحت شد.
پ.ن 2 : در تمامی آن دقایق که گفتم ابری نگاهت را توان نگریستنم نیست، بغض نکن اگر از این خطوط رد شدی حتی
پ.ن 3 : من که مدت هاست هیچ نخواسته ام ، این آرزوی خواسته شده را نه نیاور خدا.
شنیده بودم که :
خواب رفته را می شود بیدار کرد
اما
آنکه خودش را به خواب زده است ، هرگز
حالا به چشم خود دیدم
دل آنقدر خودش را به خواب زده است این روزها
که تقلای به دست آوردن دوباره اش را
وقتی که درمانده صدایش می کنی
از پشت همین چشم های به خواب زده اش
می بیند و پلک هم نمی زند.
قسم به تمامی دقایق آن روزهای عمیق دوست داشتنت
همان روزهایی که چشم هایش را
رو به نگاه تو بر همه بست
همان روزهایی که ثانیه های نبودنت را
تاب نمی آورد حتی
همان روزهایی که تکه تکه شدنش را بند می زدم
تا ترک بر ندارد دقایق تو
همان روزهایی که آنقدر دور شدی
که حساب ثانیه ها که هیچ ،
روزهای ندیدنت هم از دستش در رفت
همان روزهایی که ...
بگذار ادامه ندهم آن روزهای رفته و نرفته را
اما
قسم به تمامی آن روزهایی که گفتم و نگفتم
هنوز نمی دانم
تو دیر آمدی اینجا
یا دل آنقدر زود رفته بود جایی دیگر
که خودش را به خواب زد وقت آمدنت
نمی دانم!!!
پ.ن 1 : وقتی که خودم میان ماندن و نماندن دل دل می زنم ، نمی توانم بگویمت که بمان.
پ.ن 2 : عشق بی حادثه نیست ، من خیانت کردم.
پ.ن 3 : مرا ببخش اگر مثل کودکی هایم ، برای خویش تو را قهرمان نمی دانم.
گفتی :
رفع خستگی را بیا قایم باشک بازی کنیم
و من کودکانه گمان می کردم
قایم باشک یعنی :
من چشم می گذارم
تو قایم می شوی
و بعد
غزل خوان پیدایت خواهم کرد
و چون چشم گشودم
مرثیه خوان
کلاغ پر بازی می کردم
و تو آنقدر پر زده بودی که هرگز نیافتمت
دیر دانستم
که این روزگار بی مروت
دارد پیوند بازی هایش را
به دست تو
و هم به کام تو
روی دل من تست می کند
پ.ن 1 : وقتی که بزرگتر شدم فهمیدم ، تمرین جدایی است قایم باشک
پ.ن 2 : اونی که مدعی بود عاشقمه ، منو تو فاصله ها تنها گذاشت
پ.ن 3 : دلت را زده بود دلم بی گمان ، خستگی بهانه بود
امروز پس از ساعت های نبودنم
آمده بودنم که شادمانه هایم را با تو بگویم
و تو
آماده بودی که از او برایم بگویی
و نفهمیدی
که وقتی از او می گویی
کلمه هایت خراش می دهند لحظه لحظه بودنم را
نفهمیدی
که بغض چنگ انداخته است بر گلو
و خفه ام دارد میکند تقلای شکستنش
نفهمیدی
که لرزش دست هایم از انجماد انگشت هایم نیست
که ستون دلم دارد می لرزد
نفهمیدی
که دلم می خواهد هوار بزند ، هوار
نفهمیدی
که پشت لبخندی که بر چهره ام داشت نقاب
دلم دارد زار می زند
نفهمیدی که ...
هیچ کدام را نباید می فهمیدی و نفهمیدی
و من
آنقدر حالم بد است
که کلمه کم می آورم برای نوشتن
پ.ن 1: کاش که می شد بهت بگم تو این غریبی یکدست،
اونی که عاشق تو بود یک گوشه بی صدا شکست.
پ.ن 2: آشفتگی نوشته ام را پای آشفتگی حالم بگذارید و بگذرید.
پ.ن 3: حال دلم خوب نیست .
مگر نه اینکه از قدیم ترها گفته اند :
" دل را به دل راه است "
پس چرا هروقت تو سرت درد می کند
من
دلم سرگیجه می گیرد ؟!
میدانم که خوب میدانی
دلم هر روز هوای تو را نفس می کشد برای حیات
میدانم که خوب میدانی
دلم چه با شتاب قدم می زند مسیرش را تا تو
میدانم که خوب میدانی ...
اما
می ترسم
از دقایقی که باید در گوشش بخوانم
قدیمی ترها حتمی حرفشان چپ بوده است
که ترافیک دلت آنقدر رو به بالا رود
که مسیر دلم تا تو یک سرازیری یکطرفه شود
که پاهای دلم نفس کم بیاورند برای برگشت
که ...
جوری انگار از دلم به تمام وجودت راه است
جوری انگار از تو تا تمام وجودم بن بست
پ.ن ۱ : خیلی وقته اینجا پرسه میزنم / جای رَدِپاتو من نیستی و بوسه میزنم.
پ.ن ۲ : منو درگیر خودت کن تا جهانم زیرو رو شه
پ.ن ۳ : میترسم از روزی که باید بگویم : تسلیت دل صبورم ، تسلیت
گز می کنم خیابان های عبوس از هجوم آدمک ها را
بی هیچ شانه ای که تکیه دهم خستگی ام را بر دست هایش
نگاهم مات قدم هایی ست
که مُهر می زنند دهان زمین را به سکوت
دهن کجی میکنند پاهایم عبور از خط کشی های موازی را
و سَرکِشی خود را به رخ ماشین هایی می کشند
که بوق می زنند بی پروایی ام را
مشت می کوبد حوصله خفگی اش را بر حنجره ام
و من
دود میکنم تمام حوصله ام را
از سیگاری که در دست های دیگری
زیر قدم های من له می شود
دود
دود
دود
.
.
.
و حوصله ام
له شد !!!
پ.ن : هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم ، چه دنیای رو به زوالی دارم
گفتم :
هراس نبودنت حرام کرده است خواب را بر چشم هایم
گفتی:
چشم هایت را فتوا بده
که من اینجا
در گوشهایش لالایی می خوانم بودنم را
و بخواب
چشم هایم را بستم و دیدم
دنیایمان آنقدر کوچک شده است
که دیگر برای گرفتن دست هایت
از غرب تا شرق را نباید بدوم
تو خواب های ندیده ام را تعبیرمیکنی
من روزهای نیامده را رنگ میزنم
و عروسکم اشک هایی را که بر شانه هایش نشانده بودم
به ابرها می بخشد
گفتم : تعبیر خواب های ندیده ام چیست؟
گفتی : به چشم بر هم زدنی همه را خواهی دید
و چون چشم هایم را به هم زدم
ابرها اشک های عروسکم را پس می دادند
اثری از مداد رنگی هایم نبود
فاصله از دست های من تا گرفتن دست های تو
از غرب به شرق امتداد داشت صدای لالایی تو در گوش چشم هایم سکوت شده بود
دنیایمان آنقدر بزرگ بود که پیدایت نمی کردم
و دلم سادگی اش را می گریست.
پ.ن ۱ : دست منو بگیر که داره اینجا ، فرو میره تنم میون مرداب
پ.ن ۲ : من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم.
نمیدانم نفرین چه کسی گریبانم را گرفت
که چنین بی پروا آتش کشیده ام
خشت خشت ِ خانه ام را
نمی دانم چشم های چه کسی
تاب نیاورد دور شدنم را
و قوی تر از چشم زخم های نداشته ام بود
نمی دانم افسون کدام قصه خوابم کرد
که این دل لامُرُوَت چشم هایش را بست
به روی هرآنچه که پایبندش ساخته بودم
نمی دانم ...
حالا از من آشفتگی خواب های شبانه مانده است
حالا از من انبوه زخم های مرهم نگذاشته مانده است
حالا از من هزاران علامت سوال بی جواب مانده است
حالا از من دلی دیوانه مانده است که به زنجیر هم کشیده نمی شود
حالا از من نگاهی مات ، جسمی خسته و روحی پریشان مانده است
حالا...
باور کنید
دل من آنقدر با حیا بود
که بی پروایی این روزهایش را توان نگریستنم نیست
خمیدگی کمرم از همیشه کشیدن بارغم دیگران نبوده است
از داغی است که دلم نهاده بر دست های خودش
پ.ن 1 : گرد و غباری که دلم گرفته حوصله زیر و زِبَر نداره
ساقه خشکیده بید صبرم خم شده و نای تبر نداره
پ.ن 2 : گرفته گریه ام اما بلند می خندم ، که بر نیامده از دست هیچکس کاری
پ.ن 3 : متاسفم برات ای دل ساده
گفتی :
تنها خطای این روزهایی که گذشت ومی گذرد شاید ،
گاه خوردن شرابی ست که سرخوشم کند در لحظه های بودنم
سکوت کردم
گفتی :
میهمانی امشب را اگر تاب نمی آوری رفتنم را ، نمی روم
سکوت کردم
گفتی :
تاب نمی آورم چشم های ابریت را که میل باریدن دارند
سکوت کردم
گفتی :
حال من خوب است اگر حال تو خوب باشد گلم
سکوت کردم
گفتی : ...
گفتی : ...
گفتی : ...
.
.
.
من سکوت کردم
.
.
.
نگو که نمی دانستی
سکوت یعنی:
تنهاخطایت را نکرده ام هیچ گاه
سکوت یعنی :
تاب نمی آورد دلم رفتنت را
سکوت یعنی :
بارانی می شود هوای دلم امشب
سکوت یعنی :
حال من خوب ... نیست.
سکوت یعنی :
...
.
.
.
حالا
شب است
تو رفته ای
و من مانده ام و چشم هایی که میل باریدن دارند
حالا
تو میرقصی شادیت را با سرخوشی
در جمع دخترکانی
که پریشانی زلف هایشان را به رخ می کشند
و دل می رقصاند مرا
پیرامون دقایقی که آشفتگی ام را به تمسخر نشسته اند
حالا
حال من خوب نیست و حال تو خوبتر از همیشه من است (شاید !)
حالا
در گذر این دقیقه های لعنتی
همین دقایقی که می دانند
چه بی صبرانه تمام شدنشان را به تمنا نشسته ام
آنقدر آگاهانه دلم زار می زند
که هیچ چیز
نه
هیچ چیز نمی تواند سرخوشش کند.
پ.ن ۱ : دریغ که دیازپامی هم ندارم برای کشتن این دقیقه های لعنتی.
پ.ن ۲ : به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید
پ.ن ۳ : شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار میزند دل من حتی.
کِش می آیند دقایقم درگذر لحظه هایی
که جام صبر لبریز است و سبوی حوصله تهی
خسته ام از عبور دقایقی که فرسایشم را به نظاره نشسته اند
از حضور مبهم تو جایی میان خاطره های مشوشم
از خودم که کلافه ام می کند این روزها
از دلم که گوش هایش را گرفته تا نشود زجه هایم را
من از تلنبار این همه حرف پشت این خط خطی ها خسته ام
من از تکرار این همه ثانیه که به انتظار مرگ نشستم و نمردم خسته ام
خیالت را پشت کدامین ابر پنهان کنم که نبارد آشفتگی ام را ؟
پشت کدامین دیوار خاطره پنهان شوم که فرو نریزد به وقت آمدنت ؟
.
.
.
خواستن تو برای من
خواستن همان سیبی بود که آدمی را آواره ی زمین کرد.
با این حال
" چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری "
پ.ن 1 : خیال حوصله بحر میپزد هیهات... چه هاست در سر این قطره محال اندیش
پ.ن 2 : من که باورم نمیشه بردن اسم تو از یاد ، آخه حس عاشقی رو دستهای تو یاد من داد.