تبليغاتX
خط خطی های گاه و بی گاه من

 

من می گویم

اصلاً

بیا بیخیال ِ هرچه چشم شویم

که رنگ ِ رخسار ِ من و سمت ِ نگاه ِ تو را می نگرند

می خواهم

یکی از همین روزها

که خراب ِ بغضم و تشنه ی اشک

سر بر شانه های ِ تو بگذارم و

باران شوم

 

نگران نباش

کسی هم اگر از حوالی ِ بارانی چشم هایم گذشت

و دنبال ِ نسبت ِ بغض های من و آغوش تو بود

می گویم :

چشم هایش محل ِ تولد ِ دل ِ من است ، کافی نیست ؟؟؟!!!!

 

باور کن

اردیبهشت ِ بی بوی ِ بهشت را گذراند دلم

اما

مرداد ِ بی عشق را تاب ِ نگریستنش نیست

 

حرفی نمی زنی ؟؟؟!!!

 

 

 

 

پ.ن ۱ : تو گمان می کنی کسی هست که بفهمد حکایت ِ این علاقه را و محکوممان نکند ؟!

گمان نمی کنم ...

پ.ن ۲ : این روزها کودک ِ دلم عجیب گوشه گیر شده است ...

پ.ن ۳ : باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم ،هم نمی دانم از چه می خندم ،هم نمی دانم از چه می نالم ...

 

 

+ خط خطی شده درسه شنبه یکم مرداد 1387 توسط لیلا |

 

چگونه می توانم چشم هایم را ببندم

و دوستت دارد ِ کسی را برای دلم لالایی بخوانم

که با شب به خیرهای  ِ من

به خواب می رود

و در خواب هایش

آرزوهای کسی دیگر را بر آورده میکند ؟؟؟!!!

 

 

چشم هایم را می بندم

لال می شوم

و می گذارم ،

دلم ، یک دل ِ سیر دوستش دارم را

لالایی بخواند برای بی قراری ِ چشم هایم

و بغض کند ...

 

.

.

.

 

شب به خیر عزیزم ...

 

  

 

پ.ن 1 :

Tell me how to win your heart  for I haven't got a clue , But let me start by saying : I love you

پ.ن ۲ : به من چیزی بگو از عشق ، از این حالی که من دارم ، من از احساس ِ شک کردن به احساس ِ تو بیزارم

پ.ن ۳ : رفیق ، هنوز زمان آن نرسیده است که چشم هایم بسته شوند و بعد خیال کنم که او آمده و پر از احساس علاقه زل زده است به من ... هنوز ...

پ.ن ۴ : چقدر آدمها با منت مرا دوست داشته اند همیشه ...

پ.ن ۵ : آاااااااااااااااااای دلم

 

 

+ خط خطی شده درسه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط لیلا |

 

درست که

دست و دلم می لرزد این روزها برای نوشتن

درست که

دست هایم ناتوانند از تکاندن این همه گرد خستگی

که سنگینی می کند حجم بودنشان بر دل

 

اما

آمدم که بنویسم از 24 ساعت ِ آخری

که زمین زیر قدم های تب دارم

لمس می شود

 

 

نه این که

دل تنگ ِ دیدار 

و شنیدن آهنگ صدای ِ تمام آنها که دوست میدارم ، نشود

می شود

اما

نه می بینم

و نه می شنوم

 

تنها

 

- دمی سر بر شانه های مادر می گذارم

- لحظه ای رها می شوم در حجم آغوش پدر

- برای او تنها می نویسم :

  بگذر از دلم به خاطر تمام  ِ آنچه دیر خواستی باشد

  و دل اما زود رفته بود و .... نشد

- بر شانه های عروسکی که بستر اشک هایم بود ، بوسه می زنم

- جای تمام قنوت های که این روزها نخواندم ، می بارم

 

می بینی ؟!

حالا تنها تو مانده ای و این دل ِ بی قرار

و تمام ِ این خط خطی های گاه و بی گاه ِ من

می نشینم و

همانجا که می دانم می خوانی

می نویسم :

" شیرین ترین گناه ِ زندگی ام "

برایت هیچ ندارم جز خطوطی که دل بی خبرت گذاشت از بودنشان

ببخش... ببین... بخوان .... نبار

 

خوب می دانم

چشم هایم که زل بزند چشم هایت را

دلم هوایی ِ ماندن می شود

نادیده می روم

 

 

و بعد
جوری غریب

گوشه ای رها می کنم این جسم  ِ خسته را

و می شُمارم

 

۱

۲

۳

.

.

.

 

و

 

"  تمام  ِ ناتمام  ِ من ، تمام می شود  "

 

 

 

 

 

 

کاش

شمارش این دقایق ِ آخر

از همین حالا شروع می شد

 

 

 

پ.ن ۱ : دختری به طعم خاک  ، هلیا ، همیلا ، نسترن، آهوی محتضر... تاب نوشتن نبود اما مگر می شود بگویید بیا و نیایم ؟!!!

پ.ن ۲ : برای نوشتن از این 24 ساعت ِ آخر ، هر که از این خط خطی ها می گذرد دعوت .

پ.ن ۳ : بهارم زمستانی رفت ....بی بهانه ام

پ.ن ۴ : گفتمش : اگر بمیرم چه ؟ گفت : هیچ مراسمی نمی آیم ، شاید یک روزی تنها بیایم با گلی ....شاید !!!

پ.ن ۵ : وقت رفتن نمی خوام ببینمت ، می دونم ببینمت کم میارم

پ.ن ۶ : قد کشیده بودنم روی این زمین خاکی ، نفس کم می آورم ، بالایم نمی بری خدا ؟؟؟؟!!!

 

 

+ خط خطی شده درشنبه یکم تیر 1387 توسط لیلا |

 

می خواستم

فارغ از هر آنچه که درد می نامید

تمام عمر

سر بر شانه های او بگذارم و به خواب روم

نشد

 

می خواستم

مبادای ِ زخم ماندن ِ تمام آن همه خراش را

که ندانسته بر دل می کشید

مدام مرهم گذارم که نماند

نشد

 

می خواستم

در گذر آن روزهای بی اوی ِ بی شکیب

نبودنش را به امید ِ بودن ِ دوباره اش

خم به ابرو نیاورد صبوری ِ این دل ِ بیقرار

نشد

 

می خواستم

در پس ِ تمام آن روزهایی

که تنها گذاشت این دل ِ ناماندگار ِ بی درمان را

تمام سهم ِ دل من ماندن باشد

و چشم هایم را نبندم

به روی ِ آن همه تنهایی اش بی من

نشد

 

 

می خواستم

.

.

.

نشد

 

 

 

تقصیر او نبود

چشم های تو بود

که کار دست ِ این دل ِ لامُرُوَت ِ من داد

 

 

 

 

پ.ن ۱ : خانه ام آتش گرفته است ، آتشی جانسوز

           من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش ، وز لهیب آن روم از هوش

          زان دگر سو شعله برخیزد به گردش دود  ، تا سحرگاهان که می داند که بود من شود نابود

پ.ن ۲ :می خواستم ایمان بیاورم که عشق ِ تو ، دلیل محکمی برای آن همه لرزش بود ...... نشد

پ.ن ۳ : ببین چقدر حقیر شده اوج ِ بلند ِ بودنم

پ.ن ۴ : چشم هایت را که ببندی ، آواره می شود این دل ِ در به در

 

 

+ خط خطی شده دردوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط لیلا |

 

تمامی بغض های نباریده ام

اکنون

به خونخواهی آمده اند

خفه شدنشان را در گلو

و دل را

نه وکیلی هست برای وکالت

نه شفیعی هست برای شفاعت

نه پناهی هست برای امان

نه ...

 

1

2

.

.

شروع شد

ببین

دل بی وقفه دارد می بارد ، بی امان ...

 

 

 

 

 

پ.ن 1 : گفت تو نیایی نمی روم ، من نرفتم ، او رفت .

پ.ن 2 : هَل مَن ناصِرَ یَنصُرنی ؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 3 : ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک / به من هر آنکه نزدیک ، از او جدا جدا من

پ.ن 4 : ببار اي بارون ببار ،با دلم گريه کن خون ببار ،در شبهای تيره چون زلف يار
            بهر ليلي چو مجنون ببار ،اي بارون

 

+ خط خطی شده درچهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط لیلا |

 

نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد ، هست

حرف هست

عشق هست

بغض هست

درد هست

 

اما

چه بگویم وقتی

نه در آرزوهایت حرفی از رویای با من بودن است

نه در روزهایت تلاش ِ داشتن ِ همیشگی ِ من

 

گمان مبر همیشه حوالی خواب های تو بیدارم

گمان مبر که همیشه عاشقانه می نویسم و می خوانمت

 

عشق

به زخم که برسد ، سکوت می شود

زخم که عمیق شود ، بیداری ِ دل ، درد دارد

 

 

من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 

 

 

با من از عشق چیزی بگو

پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود.

 

 

 

 

 

پ.ن  1 : خسته ام ، آنقدر خسته که توان ِ هیچم نیست.

پ.ن  2 : می ترسم زندگی ام به یک نگریستن مطلق بدل شود ...دارد می شود.

پ.ن  3 : غمم را ز چشمم نمی خوانی ، از این غم چه حالم نمی دانی ...

پ.ن  4 : درد دارم ...درد .

 

 

+ خط خطی شده درپنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 توسط لیلا |

 

شکستن بغض های کال ِ دلم را

که به خیال آنکه

من و تو را می شود ما خواند

مجال رسیدن نیافته اند

گمان نمی بری

وقتی

آشکارا به خنده در گوش های دلم می گویی :

" تنهای تنهایم ، آزاد از امروز و فردایم "

 

و من

مبادای ابری شدن نگاهت را

در پس ِ زبان گشودن دل به سخن

گمان می برم

و پنهان در دل می گویم :

من به فدای تنهایی تو

که آزادی ات را به شادی

بر سر ِ بغض های این دل ِِ من میزنی مدام

دلِ تو که با من و بی من می پرد

دلِ من است که جَلد ِ نگاه ِ تو شده

و بی هوای تو

بال پریدنش نیست.

 

و بعد

برای برقراری رد ِ خنده هایت در خلوت چشم هایم

آشکار می گویم:

تو از همان ابتدای قرار ِ بودن و ماندن

آزاد بوده ای عزیز ِ این دل بی قرار

حتی اگر قرار بر فراموشی ِ هرچه قرار باشد !!!

 

 

تو فقط بخند

تو فقط بخند

تو

فقط

بخند
!!!

 

 

 

 

پ.ن 1 : تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ، بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

            بسیار فتاده بود اندر غم عشق ، اما نه چنین زار که این بار افتاد

پ.ن 2 : نذار باور کنم تنهای تنهام ، نمی خوام با کسی غیر از تو باشم

پ.ن 3 :به شوق شادی تو،بال پریدن هم نباشد خیالی نیست،هوایت را از من بگیر،خنده ات را نه.

 

+ خط خطی شده دریکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 توسط لیلا |