رفته بودم پروانه شوم ...رفته بودم بال های پریدن پیدا کنم ...رفته بودم که ...
من برای نیامدن نرفته بودم ... برای ننوشتن هم ... برای نداشتن هم ...
اما ...
من در این خانه روزهای زیادی را با تو گذراندم ... روزهای زیادی را بی تو گریستم ... روزهای زیادی را به دلداری دلی نشستم که شکسته بود ... که سخت شکسته بود ...
من این خانه را دوست داشتم ...رنگ خاکستری اش را دوست داشتم ... دخترک خاکستری ای را که دردهایش را در نی لبکش می نواخت دوست داشتم ... صدای تاری که شنیدنش دلم را می لرزاند دوست داشتم ...
اینجا از درد نوشتم ... از لبخند ... از داشتن و نداشتن ... از تمام آنچه نخواستم با تو بگویم ؛ یا نشد حتی ...
این خانه دوستان زیادی را به من هدیه داد... که آمدند ، خواندند ، نوشتند یا حتی با من بغض کردند ...من ردپاهای تمام کسانی را که از اینجا می گذشتند دوست داشتم ...
دوست دارم هنوز ...
تو اما می دانم که هیچ یک را نخواندی و نمی دانی من در تک تک این کلمات به دنیا آمده و مرده ام ...
حتی نمی دانی مسدود شدن این خانه خاکستری را چند شبانه روز گریستم ...نمی دانی که چند بار نامه زدم که خانه ام را به من باز گردانید .. نمی دانی چه حالی داشتم وقتی آمدم و دیدم دلشان کمی به رحم آمده است ... که خانه ام را از مسدودیت خارج کرده اند و فقط خط قرمزی گذاشته اند که حواسم باشد من اینجا جان داده ام ... که بتوانم از خطشان گاه بگذرم و خانه ام را دوباره ببینم ... که ...
حالا که خانه ام 4 ساله شده است ... حالا که آمده ام برای نوشتن .. حالا که ..
کلمه کم می آورم برای آویختن روی دیوارهای ترک خورده اینجا ...
می دانی
همین جا بود که دلخوری هایم را دور از چشم های تو نوشتم تا مبادا گفتنش آزارات دهد ...همین جا بود که تولدهایت را به تبریک آمدم و یلداهایت را به مبارک باد ...
و همین جا بود که نوشتم؛
من دلم را عادت دادم به نخواستنِ تو
وقتی لبخند هایت را
درون مردمکان کسی می تاباندی
که من نبودم ...!!!
حالا هم نیامده ام به نبش قبر خاطره هایی که ندارمشان ...نیامده ام که بغض کنم .... حتی نیامده ام که بگویم دلم تنگ شده است .. نه ...
آمده ام که بگویم دارم می روم ...دارم از این خانه خاکستری می روم ....
نمی دانم تاکی ... تا کجا ...
حتی نمی دانم روزی بر خواهم گشت یا نه ...
اما... دارم می روم ...
آمده ام که بگویم درست که دست های دل من رو به انجماد رفتند و دیگر نه اردیبهشت تو را داشت ... نه مرداد ... نه یلدا حتی ...
اما زمستان ، تو را به جهانی هدیه داد که در آن نفس می کشم هنوز و من رفتن را زمانی برگزیدم که نخواهم بی حرف بروم ... تلخ ...شکسته ...
آمده ام که بگویم ؛ من دیدم .. من لبخندهای او را درون مردمکانت دیدم ...دست های تو را دور تنش ...
آمده ام که بگویم کاش لبخندهای تو را قدر بداند ...کاش چشم های تو را پرستش کند ... کاش آغوشش برای تو امن ترین جای جهان باشد ..کاش آنقدرعاشق باشید که یادت برود روزی زنی از همین حوالی را دوست داشتی که لبخندهای تو را با دنیایی عوض نمی کرد و اخم های تو را حتی ...
که یادت برود ...
آمده ام که بگویم من احترام گذاشتم به تاهل روزهایت و به دست های او در دست های تو ، و بی شک این خانه دیگر عطر تو را نخواهد داشت و احساس من را هم ...
نه اینکه یادم رفته باشد ها ... نه .... تنها می ترسم فکر کردن به تو و نوشتن از تو ، بشود حکایت این که به هرچه بیندیشی جذبش خواهی نمود و می ترسم تشعشع افکار دل من تو را از آنچه و آنکه داری اش دور گرداند ...
بگذریم .
این شد آخرین نوشته ام برای تو ...
مبارک باشد میلادت
برقرار بماند برایت لحظه های خوش زیستن
عشق جاری باشد در تمام لحظه هایت
و جاودانگی ات آرزوست ..
بدرود.
پ.ن 1 : آدم است دیگر ، گاهی یادش می رود نبضش همانجایی ایستاد که حال با سرعت باد از آنجا می گذرد ...
پ.ن 2: سپاس از همراهی تان ... از حضورتان ...از رد پاهایتان ...
سپاس از همه آنها که خط خطی هایم را حوصله کردند ... که تلخی هایم را تاب آورند ...که بودند ... که هستند ...
به امید شادی برای همه ما ...به امید عشق .... به امید آزادی.
پ.ن 3 : رفتن همیشه اختیاری نیست/ آدم یه جاهایی رو مجبوره ....
آسان نبود ولی ،
رفتم درون پیله تنهایی خودم ،
شاید رها شوم از این همه دردی که می کشم.
حالا؛
فضای پیله ام ،
سرد است و ساکت و خاکستری و تنگ.
اما،
من خواب دیده ام،
طاقت اگر بیاورم
یک روز زخم عمیق روی دلم خوب می شود ...!!!
من خواب دیده ام ،
طاقت اگر بیاورم
یک روز عاقبت پروانه می شوم...!!!
پ.ن 1 : شاید امسال سال پروانه شدنم باشد ... سال پروانه شدنمان ...
پ.ن 2 : نوروز بر همگان مبارک ... بر تو هم ...
چند روز پیش خط خطی های گاه و بیگاه من سه ساله شدند
و تو ندیدی
چند روز پیش تو سی ساله شدی
و من نبودم
چند روز پیش ...
و من هنوز
کلمه ندارم برای نوشتن ...
من اما نفهمیدم؛
چهلمین روز پاییزی آن سال ِ پرعطش
چگونه مصادف شد با یلدای نداشتن تو ؟!
تو هرگز نفهمیدی ؛
این دست های ِ ناتوان ِ آن روزهای پرغبار
چگونه دلم را از زیر آوار آن همه خاطره ی زخمی
بیرون کشیدند تا نفس بکشد ...
ساده نبود
اما
من دلم را عادت دادم به نخواستنِ تو
وقتی لبخند هایت را
درون مردمکان کسی می تاباندی
که من نبودم ...!!!
حالا هم ؛
عکس های دو نفره ی ِ پر لبخند ِ در آغوش ِ دیگری ات را
می خواهی به رخ لحظه های این دل ِ از کما برگشته بِکــشی ؛ که چه ؟!
که باورم شود
تجرد روزهایت را
دلی دیگر مُهر تاهل زده است ؟!!
بیهوده می کوشی عزیزِ آن روزها ؛
من عادت کرده ام ،
به نبودن دست های تو در دست های یخ زده ام.
من عادت کرده ام ،
به تجسم بودن دست های تو در دست های دیگــری.
من عادت کرده ام ...
حالا
بیا و باورکن ،
قطره های اشک
گوشه ی چشم های زل زده ام به عکس تان ،
در این یلدای دیگر نداشتنت ،
لبخند می زنند ...
و هنوز هم
شادمانی ات آرزوست !!!
هرچند ...
بگذریم !!!
پ.ن 1 : دستت درون دست کسی دیگر است و من ؛
چشمم به حلقه های طلایی که ...بگذریم !
بر تو مبارک است عزیزم ؛ عروسی ات ؛
یلدا رسیده باز ، تفال که ... بگذریم
دیگر تمام شد ، تو بمان و ستاره ات ،
من میروم دوباره به راهی که ... بگذریم.
پ.ن 2 : گرچه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور ؛ دور باد آفت دور فلک از جان و تنش ...
پ.ن 3 : امسال ؛
یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر ، سکوتِ دلم ...
یلداتان مبارک .
دیگر نه نوازشی از دست های تو بر می آید ،
نه کاری از این دل ِ در به در ِ گیج و خسته ام .
پاییز به پاییز رسید و تو اما نیامدی ...
به پابوس قدم های نیامده ات ،
چند پاییز را سجده کنم تا تو برگردی ؟؟؟!!!
دیگر نه از بهار و گره های سبزه ی سیزده به درش کاری بر می آید ،
نه از تابستان و مرداد عاشق شدنم .
پاییز دست گذاشته روی چشم های دلم و
نیامدنت را خنده می کند ...
من ،
سر گذاشته ام روی زمین و
آب می شوم ...
پ.ن 1 : رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم ، 365 حسرت را همچنان می کشم به دنبالم ...
پ.ن 2 : اولین روز پاییز ماه تمام رخ تنهایی مرا به نظاره نشسته بود ، حالا باورم شده است که :
" ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند " ، تا بخندند به حال من و تنهایی من ...
پ.ن 3 : بر من ببخشید این روزهای نبودن را ای همنشین های همیشه ...بر دست های دل من ببخشید این همه ننوشتن را ...پاییز سخت می گذرد برای دلم ... زمستان است !!!
رفت و نگفت من بی او
از ماه و خورشید هم تنهاترم
تو ،
تو زائر ضریح و کبوتر و آیینه ،
تو عابر این کوچه و میهمان این خانه ،
تو خط به خط خوانده ی این داغ های پر عطش ،
تو گمان می کنی ،
اگر می دانست حال ِ من ِ بی او ،
حال ِ مجنون ِ بی لیلاست ،
باز هم بی خیال من و دل و این پنجره ی همیشه منتظر می شد ؟!
رفت و نگفت ،
من بی او ،
میان ماندن و نماندن ، بودن و نبودن
دست و پا می زنم مدام
و غرق نمی شوم
تنها ،
نفس کم می آورم برای کشیدن ...
راستی
آن دورها بی من ،
حال او و دل او چگونه است ؟!
می سوزم از عطش
و باران برای کویر دلش آرزو می کند دلم هنوز ...
پ.ن 1 : تکرار مدام هر نفس ِ بی رمقم : های، های، های، کِشتی به گِل نشسته ...
پ.ن 2 : چمدان بسته ای که یعنی من ، عازم راه مانده ام بی تو ، که بگویم خدانگهدارت ، که بگویی سکوت کن و برو .
فریاد می زنی
فریاد می زنی
دیگر گوش هایم را نمیگیرم
مچاله نمی شوم در خودم که بگویم بس است
من هم آدمم
حالا دیگر ،
هیچ صدای بلندی گوش های مرا آزار نمی دهد.
فریاد می زنی
دشنام می دهی
بلند؛ بلند ؛ بلند
نمیلرزد لب هایم از بغض های در گلو مانده
لبخند می زنم
آرام ؛ آرام ؛ آرام
فریاد میزنی
دشنام می دهی
لذت رخنه می کند توی تار و پود پیکرم
می ایستم روبه روی آیینه
تصویر دخترکی که نمی شناسمش لبخند می زند
من بغض می کنم
فریاد می زنی
لذت می برم.
مازوخیسم اگر نیست
بی شک روانپریشی دیوانه را مانم
که یکی از همین روزهای در راه
لبخند هم نمی زند
فریاد میزنید
نگاه می کند .
میروی
به دنبالت می دود این دل دیوانه
که تمنا شود فریاد بزنی
لذت ببرد
لبخند بزند
می روی
فریاد نمی زنی
دشنام نمی دهی
من
بغض می کنم
کلافه می شوم
لبخند نمی زنم
دیوانه ام ...
همین!!!
پ.ن : من دچار زدن خویش به دیوار پر از خاطره ام ...
زدن رگ به چه کارم آید ؟!!!
من دچار زدن زخم ِ پیاپی به دل و دست و زبان و همه جانم هستم ...
یک نفر هست که ببندد من ِ معتاد ِ به این کشتن ِ خود را هر دم ؟!!!!