حالا دیگر فهمیده ام
چله ،چله هم که بگذرد فرقی نمی کند
تو همان دور مانده ای و بر نمی گردی ...
اینجا
یکساله که شد روز میلاد تو بود
و نوشتم :
"بهانه ی آغاز ِ تمام ِ این خط خطی های گاه و بیگاه ِ دلم
تو بودی "
حالا
خط خطی های گاه و بیگاه من دو ساله شده است
اما
بی بهانه مانده اند ....می فهمی ؟!!!
بی بهانه مانده اند ...
حالا دیگر مهم نیست
که رفتن را با سکوت انتخاب کردید و نداستید
این سکوت و آن کلمه های تلختان چقدر دیوار احساس مرا خراش میداد مدام ...
مهم نیست که چقدر رویا بافته بودم برای دلم از روزهای بودن تو
مهم نیست که ...
مهم این است که من دیگر تو را ندارم و تو دیگر مهربانی های ِ دل من را ...
مهم این است که من دارم می روم
دارم از همه آن نشانی های ساده که رد قدم های تو را داشت می روم
می فهمی ؟!!!
بگذریم ...
مبارک باشد هرچه تو میلاد می نامی اش ...
هر روزی که تو می خواهی روز میلادت باشد ...
مبارک باشد روز تولدت ...
و جاودانه باشد برایت هرچه تو جاودانه می خواهی اش
برقرار بماند برایت لحظه های ِ خوش ِ زیستن ...
و
کاش دیگر برای هیچکس دریغ یک خوب نباشی ...
پ.ن 1 : برای نوشتن همیشه بهانه ای لازم است ...گاه بی بهانه می شوم ... بی بهانه ...
پ.م 2: تو هیچگاه نفهمیدی که انتظار چه کرد با دل من ... چه می کند هنوز ...
پ.ن 3 : چشم هایم را بسته ام ... بگذار خیال کنم کنار تو نشسته ام و می خواهی شمع ها را فوت کنی...
می شمارم ...1،2،3 و پوووووووووف ... خاموش شد دلم .
حالا ،
درست چهل روز گذشته از رفتن تو
و من
امشب چله نشینم ...
میبینی ،
پاییز هم سر به سر دل من می گذارد مدام
شب چله باشد و من چله نشین رفتن تو ...
درد دارد ... ندارد ؟!
تو که نشانی اینجا را نداری که بخوانی
اما
همین سال پیش بود که همینجا نوشتم :
" یلدا یعنی :
یک دقیقه بیشتر بی تو با تو بودن ..."
حالا ،
حالا که خراب بغضم و تشنه ی اشک ...
حالا که چهل روز است تب کرده دلم و به تنهایی ، شب و روز مرهم گذاشته ام روی زخم های دلم ...
حالا که خوب فهمیده ام تو خیال نداری از این لاک بچگانه خود بیرون بیایی و مرد شوی ...
حالا که آخر پاییز است و هیچ جوجه ای ندارم برای شمردن ...
حالا که ..
چه بگویم ؟ هان ؟
هیـــس ... چیزی نگو ...
اصلا همان دووووور پشت دیوارهای ترس و خودخواهی ات بمان
و منتظر بنشین تا دیگران برای زندگی ات تصمیم بگیرند ...
مثل همیشه ی بودنت....
اصلا ...
هیچ .
امسال ،
" یلدا یعنی :
یک دقیقه بیشتر، نبودن و نداشتن ِ تو ... "
همین !!!
پ.ن 1 : یلدای من تلخ می گذرد امسال اما ، یلدای شما خالی از هرچه رنگ غم دارد دوستان.... یلدای شما مبارک ...
پ.ن 2 :سپاس از بودن تمام آنها که نگران ِ دلم بودند ... نبودن ها و دیر آمدن های دلم را ببخشید ، دلم دارد درد می کشد تا بمیرد و دوباره متولد شود ...درد دارد دلم ...
پ.ن 3 : سکــــــوت .
گولم زدی
سرم را گرم طلبت از دیگری کردی
و آرااااام جوری که دلم لحظه ای حتی احتمالش را هم ندهد ، رفتی ...
رفتی ...
گفته بودم :
سر میرود حوصله دلم وقتی ،
بهانه دستش به جایی نمیرسد برای داشتن تو
" سر می رود هنوووووز "
گفته بودم :
من تنها نشسته ام که ببینم چه میکند رویایت
با
دلم
روحم
جسمم.
" نشسته ام هنووووز "
گفته بودم :
خواستن تو برای من
خواستن همان سیبی بود که آدمی را آواره ی زمین کرد .
" آواره ام کنون "
گفته بودم :
شاد باشد برایت تمام لحظاتی که زار میزند دل من حتی.
" زار می زند دل من این روزها "
گفته بودم :
جوری انگار از دلم به تمام وجودت راه است
جوری انگار از تو تا تمام وجودم بن بست
" بی راه مانده ام "
گفته بودم :
من زنده بودن بی تو را تاب نمی آورم
" نمی آورم هنوز "
گفته بودم :
عشق
به زخم که برسد ، سکوت می شود
زخم که عمیق شود ، بیداری ِ دل ، درد دارد
با من از عشق چیزی بگو
پیش تر از آنکه زخم هایم عمیق شود
" زخم هایم دارند عمیق می شوند "
گفته بودم :
می خواستم ایمان بیاورم که عشق ِ تو ، دلیل محکمی برای آن همه لرزش بود ......
" نشد ایمان بیاورم "
گفته بودم :
چشم هایت محل ِ تولد ِ دل ِ من است ...
"چشم هایت را به روی من بستی و غریب شدم "
گفته بودم :
این من مدام تو می شود و این تو مدام من / نه ... نمی شود ....
" نمی شود هنوز "
گفته بودم :
تو از همان ابتدای قرار ِ بودن و ماندن
آزاد بوده ای عزیز ِ این دل بی قرار
حتی اگر قرار بر فراموشی ِ هرچه قرار باشد !!!
تو فقط بخند
" قرار بر فراموشی هرچه قرار شد .. اما ، تو فقط بخند "
گفته بودم :
لطفی کن
و به وقت رفتنت
به خاک بگو :
روی دلم نه،
روی سرم بریزد...!!!
" دیوار باورهایم را خراب کردی روی سر ِ دلم "
تو مگر نگفته بودی هراس دوست داشتن ِ پنهانی من
به بی قراری تمام شب های بی ستاره ات می ارزد
؟؟؟!!!
تو مگر بغض نکردی که بیا
و بی بی این روزها و شب های بارانی ام باش بانو
؟؟؟!!!
من که گفته بودم
کفش های سفر برایم تنگ
و
بی همسفری میان راه برای دلم دشوار است
من که گفته بودم
به دل اگر روی خوش نشان بدهم
بی تو بودن را زندگی نخواهد کرد دیگر
نگفته بودم ؟؟؟!!!
این همه را نگفته بودمت ؟!!!!!
من خواب دیده بودم
من خواب دیده بودم ،
در این روزهای ِ پر گریه ی ِ بی تو
آنقدر با تو می خندم
که من و تو ما می شود و می ماند ..
نشد اما ... نشد ...
خواب های من کج نبود ، قدم های تو کج برداشته شد عزیز من ...
حالا
دل ِ بی قرار من ،
تو هی بنشین و خواب های ندیده ات را تعبیر کن
تو هی بنشین و آواز سر بده که " آن مَرد در باران می آید"
تو هی بنشین و لیلی و مجنون بخوان و فرهاد شو
تو هی بنشین و نمک به زخم دقایق زخمی ِ من بپاش
آرام می شوی ؟!
بیا دلم ...
بیا و باور کن
آن مرد روی عاشقانه های تو با کفش های گِل آلود دویده است ...
آن مرد ساده گذشته است از چشم های تو ...
آن مرد عشقی نداشته است ...
آن مرد رفته است ...
آن مرد رفته است ...
آن مرد رفته است ...
پ.ن 1 : گفته بودم : " یه وقتایی ته قصه یه آدم زیر و رو میشه ، نگاه کن آخر بازی چه دستایی که رو میشه "
آخر بازی شد ، یک آدم زیر و رو شد و من ناباوری هایم را زار می زدم ...
" اونی که مدعی بود عاشقمه ، منو تو فاصله ها تنها گذاشت "
پ.ن 2 : 1 سال و 10 ماه اینجا نشستم و از اویی نوشتم که گمان می کردم ... هیچ / می خواستم تمام این خط خطی ها را روزی که من و او ، ما می شود ، نشانش دهم و بلند بلند برایش بخوانمشان ... نشد ...حالا او رفته است و خط خطی های دلم بغض کرده اند ...
" هفت " روز و شب گذشت و دلم مات مانده است ...
دیشب ، من" هفتاد " ساله خوابیدم و امروز "هفت " روزه بیدار شده ام ...
پ.ن 3 : گفته بودمت شادمانی تو آرزوست .. حتی اگر برای تو شادمانی ، نخواستن و نداشتن من باشد ...قبول ... اما خاطرت باشد آن دلی که تو شکستی اش ارزان نبود و سهل به دستت نیامده بود ... بدرود ای همنشین روزهای گذشته ام ...
پ.ن 4 : به من گفت بیا ، به من گفت بمان ، به من گفت بخند ، به من گفت بمیر ...
آمدم ... ماندم ... خندیدم ... مردم ...
من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟
تنها ،
سرش را گرم عشقی کرده بودم ،
که ترانه بخواند برای بی پناهی دست هایش
و رویا ببافد از روزهای ِ در راه ِ بودن او .
من که دلم سنگی به راهتان نبود ، بود ؟
گوشه ای نشانده بودمش و بذر مهر می پاشید
در گذر دست های نا مهربانتان .
من که دلم زهری به جامتان نریخت ، ریخت ؟
خسته و ویران و بی پناه
قامتش را سپر طعنه های تلختان کرده بود
و می شکست
.
.
.
حالا هم
دست های دلم مدت هاست که بالا نرفته تسلیمند
قبول
ساده بگذرید از آنهمه مهربانی بی دریغ دلم
از آنهمه گریه های تلخ ِ پُر هراس نداشتنتان ،
اما
دست های دلتان را بردارید از سر دلم ،
تیشه به ریشه های عشق من نزنید،
تا آسمان قد کشیده باور من ...
من که دلم کاری به کار دلتان نداشت ، داشت ؟!
پ.ن 1 : چه ساده گذشتند از آنهمه مهر و دوستی ، از آنهمه روزهای با هم بودن ِ بی ریا ، حالا من مانده ام و یک مشت خاطره که روی دستم جا مانده است ... ببین چگونه دست هایشان دراز شده است برای گرفتن تو از دلم ...نترس عزیزکم ، عشق تو در دل من ریشه دوانده است ...
پ.ن 2 : چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی ؟ چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی ؟میگی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود ، میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود ....
دل من میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش ، دل من میدونم داری ویروونه میشی اما باز بی خیالش... بی خیالش ...
پ.ن 3 : نشد بیایم بازی کنم و از پاییز بنویسم ... مهر نامهربان می گذرد برای دلم ....
حالا دیگر خوب فهمیده ام ،
اعتماد زاییده ی افکار ِ دل ِ آدمی ست .
و من چه کودکانه ریسمان اعتماد بافته بودم برای دلم ...
می دانی ؛
حالا که ریش ریش شدن تار و پودش را پینه می زنم
بغض می کنم
برای تمام دیوانگی ها و دلخوشی ها و کودکانه های دلم ...
و می ترسم ...
می ترسم دستهای دلشان، تو را از دلم جدا کنند ...
اما
تو ،
دیگر نگران من نباش و بخواب .
من ،
در پس تمام سادگی های کودکانه ی دلم ،
قامت زنی را می بینم که قد کشیده است .
حالا ؛
تو هم که بخواهی سرش را با مداد رنگی هایش گرم کنی
دلش جبر می خواند و فیلسوف می شود ....
" شب به خیر "
پ.ن ۱ : غصه نخور عزیز دلم ...درست که گمان می کردم هرکه نزدیک به توست به دل من نیز ...اما حالا بگذار با خواندن یواشکی نامه های پنهانی ما ، دل ِ بی عشقشان نمک روی زخم من بپاشد ... ملالی نیست ... من فراموش می کنم رد قدم های یواشکی آنها را روی خطوط دلم، با آنکه من اعتماد کرده بودم به چشم هایشان ...اعتماد ...
پ.ن ۲ : دل من انگار به شهریور های پر حادثه هم باید عادت کند ...
پ.ن ۳ : این روزها آنقدر شکسته ام که دست به عصا راه می رود دلم .....تک و تنهایی و با پای پیاده ، متاسفم برات ای دل ِ ساده ...
بیا عزیز ِ دلم
بیا و دست های مرا بگیر
و شانه هایت را به اشک های من بده
می خواهم در آغوش تو ، برای کودک فردایمان گریه کنم ...
پ.ن : می ترسم از فردایی که کودکم روی زمینی که به خون مردمانش رنگین شده و ظلم احاطه اش کرده است ، تاتی کردن را بیاموزد ...
این روزها که گذشت ،
در کوچه های شهر
فریادها زدم
اما ،
گوشی برای درک ِ غم ِ حنجره نبود ...
دیشب ،
در آسمان شهر
ماهی تمام رخ به نظاره نشسته بود
اما ،
درون سینه ی ِ تب دار ِخسته ام
دل ،
دیده پنهان کرده در پس پرده های اشک
خمیازه می کشید ...
آقا ... آهای با شمام ...
باتوم هایتان ،
من را قوی تر ازهمیشه ی خود کرده است !
ببین
دردی نمی کشم ...
زحمت نکش !
من
اشک های ممتد خود را بدون گاز [ اشک آور ]
جاری نموده ام ...
آتش نکش به این دل ِ تب دار ِ خسته ام ...
پ.ن 1 : وطن: پرنده ی پر در خون! وطن: شکفته گل در خون! وطن: فلات شهید و شمع! وطن: پا تا به سر خون! وطن: ترانه ی زندانی ! وطن: قصیده ی ویرانی!
پ.ن 2: یا صاحب الزمان... با یک دست برای تو خیرات می دهند ... با دست دیگری ، بر جسم های ما تازیانه می زنند ... ساکت نباش ، رسوایشان بکن ... ما خسته ایم از این همه رنگ و ریای شهر ...
پ.ن 3 : من را ببخش... این روزها از تو نوشتن برای من ، دشوار گشته است .. وقتی که خواهرم ... وقتی برادرم ... آه ...
اما هنوز هم ، در دل برای من ، تو جاودانه ای ...